تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
404
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
اردشير پس از شيرويه پسر او اردشير به شاهى نشست و او كودكى خرد بود و گويند هفت سال داشت و او را از آن روى به شاهى برداشتند كه در خاندان شاهى كلانسالى نبود « 1 » . پس بزرگان او را به شاهى برداشتند و پرورش او را به مردى به نام مهآذرگشنسپ كه پايهء خوانسالارى « 2 » داشت سپردند . او سياست مملكت به وجهى نيكو بكرد و آن را چنان استوار داشت كه كس جوانسالى اردشير را حس نكرد . شهر براز با سپاهيانى كه خسرو به او داده بود و نام ايشان را نيكبختان كرده بود در مرز روم بود . خسرو و شيرويه در كارهاى بزرگ به او نامه مىنوشتند و از او رأى مىخواستند . چون بزرگان ايران اردشير را به پادشاهى برداشتند در اين كار از او رأى نخواستند ، شهربراز آن را دستاويزى ساخت تا درشتى و سركشى كند . پس دست خود به خون مردم گشاده كرد و آن را راهى براى طمع در پادشاهى ايران و رسيدن از پستى بندگى به بلندى سرورى ساخت و اردشير را خرد شمرد و بر بزرگان درازدستى آغاز كرد و بر آن شد كه مردم را براى مشورت در پادشاهى بخواند . پس با سپاهيان خود روى به سوى اردشير نهاد « 3 » . مهآذرگشنسپ باروى شهر تيسفون و
--> وزنى قايل شوم زيرا ممكن است براى احترام قايل شدن به قول پيغمبر كه مرگ خسرو را از پيش خبر داده بود ، بر پايهء مفروضات ضعيف جعل شده باشد . ( 1 ) - تمام مبارزات بعدى را بايد در حقيقت جنگ ميان بزرگان مملكت دانست ، زيرا همهء اين بزرگان ، به استثناى شهر براز كه سلطنت را آشكارا براى خود مىخواست ، پادشاهان و ملكهها را بهانهاى براى مخالفتها و حسابهاى شخصى خود قرار داده بودند . اردشير بر روى سكههاى خود ( سال اول و دوم سلطنت ) نيز صريحا به صورت كودك ترسيم شده است . ( 2 ) - در متن عربى « رياسة اصحاب المائدة » آمده است و بلعمى آن را به حق « خوانسالار » ترجمه كرده است . ( 3 ) - نسخهء خطى سپرنگر اين خبر را كمى كاملتر ذكر كرده است . بنا بر اين نسخه ، شهربراز پيشنهاد كرده بود كه مهآذرگشنسپ و اسپاذگشنسپ ( ؟ قسمتى از اين كلمه ناخواناست ) و